تبليغاتX

محمد رضا بدیعی™

محمدرضا بدیعی


 

 

 

پیتر سنج (1990) در کتاب اصل پنجم  اجزای هر سازمان یادگیرنده را اینگونه توصیف می کند :

1-       مدلهای ذهنی : در این سازمانها همه افراد شیوه های قدیمی اندیشیدن را کنار می گذارند .

2-       مهارت شخصی : در این سازمانها افراد خودآگاه بوده  به طور باز با دیگران برخورد دارند .

3-       تفکر سیستمی : همه اعضای این سازمان یاد می گیرند که  کل سازمان چگونه کار میکند .

4-       بصیرت مشترک: همه اعضای این سازمانها به شناسایی و تعریف برنامه های عملی خود می پردازند و در مورد آنها توافق حاصل می کنند .

5-       یادگیری گروهی : همه این سازمانها برای به اجرا در آوردن برنامه های مورد توافق همکاری می کنند .

 

 

 

به نظر گاروین  یادگیری سازمانی درست مثل یادگیری انسانی سه مرحله دارد :

1-       شناخت :یادگیری مفاهیم جدید

2-       رفتار: توسعه مهارتها و تواناییهای جدید

3-       عملکرد : انجام کار به طور واقعی

 

وسازمان برای استفاده از فکرهای جدید در بهبود عملکرد سازمانی و تبدیل آن به برنامه های عملی به پنج مهارت نیاز دارد :

1-       حل مسائل

2-       کسب تجربه

3-       یادگیری از تجربه خود و تاریخ

4-       یادگیری از دیگران

5-       انتقال یا اجرا  

 

تحلیل چند متغیره به منزله یک فن تحقیق برای معین کردن چگونگی تلفیق متغیرهایی که در تعامل با هم منجر به یک نتیجه خاص می شوند بکار می رود .  

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:37  توسط ملیسا  | 

بعضی ها بعد سالها چرا فکر انتقام و تلافی و  ...  هستن  چرا به فکر خودسازی وتغییر افکار و رفتارشان  نیستند اگه چیزی خواستی و نشده تقصیر خودت بوده این نوع آدما  به جای اینکه در فکر ساختن مدینه فاضله خونوادگیشون باشن به فکر افکار چرندشون هستن که نه تنها  از این اوضاع چیزی گیرشون نمی یاد بلکه تو جهنمی که با دستای خودشون در سایه افکار قشنگشون بوجود می آید تا ابد تو این جهنم باقی خواهند ماند و تاریخ از آنها به عنوان دماغ سوخته ها یاد خواهد کرد که هیچ وقت چهره خوشی در میان مردم نداشه ونخواهندداشت وخیلی وقتها آبروشونو هم تو این راه از دست می دهند. سعی کنین دماغ سوخته لقب نگیرین با نهایت احترام برای این نوع اقشار محترم           

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:19  توسط ملیسا  | 

 

 

  اگرمطلبی بحثی دارید می توانید به این آدرس ایمیل بزنید

          fatemehziraksima@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:19  توسط ملیسا  | 

برتراند می گه بعد از رنسانس هنگامی که سرانجام شادمانی این جهانی بازگشت شور و شوق مردم نسبت به جهان دیگر کاهش یافت . هنوز همان کلمات سابق را بکار می بردند و لیکن عمق صداقتشان کمتر از سابق بود . گناه کم کم بیشترجنبه شخصی پیدا کرد و بدین ترتیب کیفیت سیاسی خود را از دست داد.و بدین ترتیب علم کلام مسیحی به دو قسمت تقسیم شد یکی مربوط به کلیسا که مبرا از گناه بود ودیگری مربوط به روح فرد. قسمت اول را کاتولیکها و قسمت دوم را پروتستانها اهمیت بیشتری می دادند .

با بسته شدن آکادمی افلاطون در عهد ژوستینین قرون سیاه بر اروپا سایه افکند .

حضرت محمد هنگامی بدنیا آمد که گرگوری به تقریب سی ساله بود .در مغرب زمین به مدت چندین قرن اکثریت توده مردم بیسواد بودند حال آنکه در مشرق زمین چنین نبود .

اعراب به جنوب ایتالیا هجوم آوردند و جزیره سیسیل را تصرف کردند ودر 846حتی به رم نیز نفوذ کردند.

از زمان پولس رسول به بعد مسیحیان همیشه پایان جهان را نزدیک می دانستند .

سال 1000 میلادی را می توان سالی دانست که در آن تمدن اروپای غربی به پست ترین حد خود رسید .

زمان جنگ ایران و یونان (داریوش و خشایاراشا) عهد پادشاهی پریکلیس بود . (عصر طلائی ) هرودت پدر تاریخ نیز هم عصر پریکلیس بود و درباره جنگهای ایران و یونان از دید یونانیان مطالبی نوشت .

قرون وسطی از بروز قدرت و حرارت ایمان مسیحی شکل گرفت .

 

صادقانه ها

 

بایستی بر زندگی و وقت خود تسلط آگاهانه داشته باشیم .

خشم انسان را کور می کند و نمی گذارد انسان چهره واقعی کسی را ببیند پس نفرت شر است زیرا که همواره با دروغ همراه است .

می دونی درد بزرگ چیه اینه که همه چی داشته باشی ( سلامتی . بچه . پدر و مادر . پول . خونه. ماشین وغیره ) اما یک چیز نداشته باشی یک همسر خوب همه چیز زندگی دنیا و هر آنچه که داری زیر سوال می ره جالب اینکه درزمان و مکان آواره ای.

زندگی سرشار از فرصتهاست اما به علت عدم آمادگی بسیاری از آنها عقیم مانده اند و از دست می روند .تنها کافی است چشمانتان را باز نگه دارید در کمین فرصتها بنشینید و پس از روئیت امانشان ندهید.

 

بزرگترین راز موفقیت مردان بزرگ آنست که اهداف خود را به صورت نوشته به مقاصد کوچک تجزیه می کنند چرا که هرگاه هدف را نتیجه نهایی رشته ای از اقدامات کوچک بنگارید شک وتردید از صفحه ذهن زدوده شده و با گامهای استوار و راسخ در جهت مراد و مقصود خویش پیش می رود .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:9  توسط ملیسا  | 

ملیسای 3.5 ساله می گه: نمی شه آسمونو شکافت ابرای تیره رو پاره کرد تا بابا از توشون پرواز بکنه و بیاد پیش ما و منو تو دستاش بگیره و بخوابونه ؟... بابا اونجا برای خودش خونه درست کرده وما اینجا برا خودمون خونه درست کردیم نه ؟ نمی دونم جوابشو چی بدم .

حافظ اینطور می گه ملیسا جون ببین

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من وساقی بهم تازیم و بنیادش براندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم نسیم عطر گردانرا شکر در مجمر اندازیم

چو در دستت رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش که دست افشان غزل خوانیم وپاکوبان سراندازیم

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز بود کان شاه خوبانرا نظر بر منظر اندازیم

یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد بیا کان داوریها را به پیش داور اندازیم

بهشت عدن اگر خواهی بیا با مابمیخانه که از پای خمت روزی بحوض کوثر اندازیم

سخن دانی وخوش خوانی نمی ورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را بملکی دیگر اندازیم

 

شناخت علم از انسان

انسانها موجودات ارزشمندی هستندکه میزان ارزشمندی آنها با معیار اهمیت و ارزشی که به خویشتن خویش قائل اند قابل اندازه گیری است . در این میان پیشرفت علم در شناخت بشر درصد خلوص این معیار را بالا می برد .تا جایی که مقایسه انسان عصر هجر که جز نیازهای اولیه زندگی چیزی برایش ارزشمند نبود با انسان کنونی که قادر به کشف و شناخت احساسات عالی انسانی است به مقایسه دو چیز متضاد می ماند دنیای امروز علاوه بر 5 حس قابل لمس انسان نتنها حس برتر را برای آدمی دریافته حتی اکنون می خواهد بالاتر از آنها به هزاران حس دیگری که در وجود بشر نامعلوم مانده اند ویا کشف نشده اند دست یابد واژه هایی نظیر انرژی درمانی (قانون جاذبه )آروماتراپی (عطر درمانی )هارمونی تراپی (موسیقی درمانی )وغیره مباحث تازهای از علم انسان شناسی اند که با درک و کاربرد آنها در زندگی می توان به شناخت این موجود پیچیده یعنی انسان و واکنشی که با چنین شناختی با عالم داشته باشد را در پیش رو می گذارد.تصور کنید جهانی را که همه در آن به چنین علومی مصلحند وچه مدینه فاضله ای در آن هنگام به منصه وجود در خواهد آمد بیایید خودمان را بهتر بشناسیم به خاطر خدا که شده این ارزش وفرست را به خودمان بدهیم در این صورت دور از ذهن نخواهد بود که به واژه هایی نظیر پایان مرگ از طریق شناخت سیگنالهای روح که حاصل پیوستگی عتوم تجربی و ریاضیات در قالب فرمولهای کاملا" ملموس شاهد آن هستیم(همان طور که ازیافته های علمی پخش شده از کانالهای مختلف مثل CNNو BBC وVOA درآذر ماه سال 1386 شاهد آن بودیم )با این اوصاف و شواهدی که از کشفیات علم برمی خیزد و هیچ جای شبه ای نخواهد بود اگر زمانی بشنویم که میان موجودات زمین وفضا روابط کاملا"معقول ومتعارفی بوجود خواهد آمد به امید آن روز که گوشه ای از این واقعیتها را لمس کنیم و خود را در میان این نا یافته ها سر در گم نیابیم.

بیایید خویشتن خویش رادوست داشته باشیم و با شناخت این واژه ها و کنکاش آنها در وجود خود این ارزش و اهمیت را به خود قائل باشیم تا در راهنمایی روح خویش به سوی آرامش و سعادت گامی اخروی و راهگشا به سوی آینده و آیندگان داشته باشیم.

شناخت علوم انسانی از انسان

مطالعه کتب مختلف انسانی چه در باب فلسفه یا تاریخ یا مذهب بهترین آموزه برای این مبحث می باشد تمام اخلاقیات و خلق و خو و سیاستها گر چه قابل ترقی اند اما پابند یک سری اصول ثابت که من از آنها به اصول فیزیولوژی یاد می کنم بوده و هست که در چارچوب زمان صبر وجدان و دست لایتناهی قابل محاسبه اند پیوستگی انسانها به یکدیگر که از آن به پیوستگی اعضا یاد می شود ناچارا" زمان را بوجود می آورد مخالفتها و سر سختیها که به اوج و حضیض در طول تاریخ منجر گردیده صبر را در پی می آورد پلیدی و نیکی وجدان را در پی خواهد داشت و از آنچه ما از آن خبر نداریم ولی هست از دست لایتناهی می توان یاد کرد .

 

  ولی کمی انگار تو این گیر و دار بهمون فرصت دادن که یک نقش کوچیک رو هم ما بازی کنیم  گر چه کوچیک به نظر می رسه اما خیلی تعین کننده می تونه باشه . 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 19:45  توسط ملیسا  | 

از دست نیروی زمان که هر چه را بدان عشق می ورزی از میان می برد همه انسانها نالیده اند .
+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 2:6  توسط ملیسا  | 

سوره نحل96: آنچه در نزد شماست همه نابود می شود وآنچه نزد خداست تا ابد باقی خواهد ماند البته اجری که به صابرین می دهیم اجریست بسیار بهتر از عملی که به جا آورند.

تو یعنی حجم رویایی گل را میان کهکشان اندازه کردن

تو یعنی انتظار غنچه ها را میان شهر رویا خواب کردن

سوره حدید22: هر رنج ومصیبتی که در زمین به شما رسد در کتاب همه پیش از آنکه در دنیا ایجاد کنیم ثبت است و خلق آن بر خدا آسان است . 23 تا هرگز برآنچه از دست شما رود دلتنگ نشوید و به آنچه به شما رسد دلشاد نگردید و خدا دوستدار هیچ متکبر خودستایی نیست.

عزیزم عید بهشتیت مبارک

عید نو شدن زمینی بهار طبیعت بدون تو بازم آمد عید نوروز مثل همیشه بایستی بیاید بهار بایستی بیاید تا زمین فسرده را امید و غنای زندگی دهد اما حسرت نه حسرت مال کسانی است که داشتن و بودن اما حالا ندارن و نیستن اما من خوب که فکر می کنم می بینم هم تو رو دارم و هم همان روحییه پر انرژی سابق را دارم چرا که ما زنده ایم و بایستی به زمان حال و آینده بیاندیشیم گویی که محمد به هر دلیلی که بود قدیم شد اما ملیسای او  او  را به حال وآینده خواهد کشانید از این بابت خیلی خوشحالم .

اکنون بایستی متحول شد بایستی نو شد بایستی غبار افکارمان را بتکانیم بایستی شعله های زندگی را افروخت هر چه گرمتر و هر چه پراحساستر و هر چه عاشقانه تر با هر قدرت نیکی که هست .

از امسال در این سایت شاهد مطالب جدید و متنوع خواهید بود چرا که به متحول شدن ایمان داریم . تا می توانیم از کارهای نیک و امیدوار کننده و از پیشرفتها صحبت خواهیم کرد .

زنده باد صبر .

نظرییه میانه روی : هر فضیلتی حد وسط افراط و تفریط است که هر کدام در جای خود رذیلند . شجاعت حد واسط بزدلی و بی پروایی . سخاوت حد وسط تبذیر و بغل . عزت نفس حد وس خودخواهی و خاکساری . نکته سنجی حد وسط لودگی و خشکی . آزرم حد وسط کم رویی و دریدگی است . فضلت بیشتر پرهیز از گناه است تا پرداختن به امر مثبت .

سعادت در فعالیت فکری فضیلت خیز نهفته است و سعادت کامل در بهترین فعالیت است و آن فعالیت فکری است .

انسان در چهار دیواری سکوتش قدم می زند و با همنوعان خود حرفهایی می زند بی آنکه حاوی مطالبی باشد ناگهان خطری احساس می کند خود را هم دوش انسانها می یابد و وقتی در چارچوب سکوتشان وجدانهای همدیگر را دریافتند دایره وجودشان گسترش پیدا می کند و در این شادی به همدیگر می گویند که مثل انسان آزاد شده از زندان می مانند که از بی کرانی دریا متعجب شده است .

 

هر حیوانی لذت خواص خود را دارد و لذت خاص انسان لذت عقلایی است .

برتراند راسل : روح هنگامی که جسم را وسیله ادراک بکار می برد یعنی حواس را بکار می گمارد بوسیله جسم به عالم کون و منشا کشانیده می شود و سرگشته و حیران می گردد و در این حالت حالت مستان را پیدا می کند و دنیا به گرد او می چرخد و هنگامی که به خود می آید وارد عالم دیگر می شودکه عالم خلوص وابدیت و ثبات است که اینها از جنس روحند و  روح در تنهایی باآنها بسر می برد و در برابر خود مانعی نمی بیند و در همان هنگام است که روح از خطا مصون می گردد و چون با لایتغیر ارتباط دارد و خود نیز لایتغیر است و این حالت روح خردمندی نامیده می شود .

در حدود  15 تا 20 میلیون سال پیش بر اثر انفجار بینگ بنگ( در اثر میکرو موجهای آمده از فضا ) زمین بوجود آمد .

رقص زنبورعسل که به شکل پاپیونهای چند تایی یا نیم پاپیون در کنار کندویش انجام می دهد حاوی مفاهیم مسافتی به دیگر زنبورهاست و  علامتی است برای نشان دادن فاصله ای که کندو از گلزارها دارد .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 5:20  توسط ملیسا  | 

باز آمده ام. سلام  بر تو که  برایم  در حکم الاهه ها بوده ای  و خواهی ماند. زیباییهای  تو نا محدود بود و تا ابد هم نا محدود خواهد ماند چیزی یا کسی یا کاری هرگز نمی تواند  ذره ای  از آنها را خدشه دار بکند  محمد من همیشه جاودان خواهد ماند او از جمله  معدود افرادی  بود  که  کره خاکی  لیاقت  او  را نداشت . ملیسا پدر تو  بزرگتر از این  سخنان  بود  و  بزرگتر  از این  سخنان  تویی  چرا که بایستی هویت  وجودی  او  را  آن طور  که  شایسته   اوست  به  اثبات  برسانی  من  تو را در شناختن  او  و این که  چه طور  بایستی  بدون  او راه  بی نهایت  زندگی  را طی کنیم  آنگونه  که  او  و  خودم اعتقاد داریم  به  تو  خواهم   گفت  ولی  قضاوت  درست  که  مسئولیت  بزرگی  است  به عهده  توست  . عشقهای  راستین  در این دنیا  خیلی   کم اند  و  حتی   می توان  گفت  نایابند  ولی  ما مالک چنین عشقی بودیم    خوشبخت ترین  و   با  سعادتمندترین    زوج  عالم  بودیم  ولی   آزمایش  و تقدیر  گویی  از ما  سبقط  گرفت  و نمی دانم  امیدی  خواهد  بود یا نه . می خواهم  از خودمان  بگویم  از زندگی سه تاییمون :

محمد  و  من  زندگی مشترکمان  را  از  صفر  شروع  کرده بودیم چرا  که  من  به  این اعتقاد داشتم  که بایستی  هر  دو  یعنی  زن  و  مرد   برای  رسیدن  به  زندگی  خوشبخت   تلاش  بکنند و در همه  لحظه های   خوب  و بد  شریک و همدل  یکدیگر باشند  تا  قدر  لحظه ها   را  بدانند  و این را  به  عینه  لمس  کنند  که  خلق  هر  یک  از  این  لحظه ها  چقدر دشوار  ولی   پر ارزش است  چرا  که  خیلی  از زن و شوهر هایی   را دیده  بودم  که  مثلا پسره  خونه  داشت   و  دختره   بی خبر  از  رنج  و مشقتهایی  که خونه دار شدن   می تونه  داشته  باشه  یک   برخورد  خام  و نادرست  با    شوهرشون  داشتن  و  یا دختره  فهم  و شعور کافی  را داشته  ولی  پسره  به  خونه دار   بودنش  خیلی   بالیده   و  خلاصه  یه  جورایی  بگو  مگو ها     شکل  گرفته  و  یا  خیلی  از مسایل  دیگه .خلاصه  در  انتخاب  همسر نظر  من این  بود  که  بایستی   از  صفر  شروع  کرد  و چیزی   که  مهمه   اخلاقیات    و  سلامتی   روح   و  روان و پاکی  طبع  و  صداقت   انسانهاست که  می تواند  تعیین   کننده  خوشبختی  و  یک  زندگی  آرام  و سعادتمندانه    باشد  که   خوشبختانه خداوند   به  کمک  من  شتافت   و   چنین  انسان    کامل  و   پر از شور و  نشاطی  را  نسیب   این بنده  حقیر  نمود .  درسته   که  سختی های   زیادی  رو  تحمل کردیم  اما  هیچ  کدوم  از  اونا   به مشکلات   تبدیل  نشد  چرا  که  ما  مکمل  هم  بودیم هم  دل  وهم زبان  بود   و  مسایلمون  رو   با  شور   و   شوق   و  انرژی    حل   می کردیم    محمد      انسانی   بود که   مستقل  زندگی   کرده  بود   و  همیشه   اعتقاد  داشت   بایستی   خودمان   به   تنهایی  مسایلمان   را  حل   کنیم  و همیشه به  این   جمله  تاکید     داشت   که   هیچ   کسی    نمی تواند این   ادعا   را   در    مورد  من  داشته  باشد   که  حتی   یک    قرون   هم   به   من   کمک   کرده  باشد   و  یا  حتی    پول  دفتر  و  قلم   خودم   را خودم    از  بچه گی   (دوم     راهنمایی )    کار کرده و  داده ام  .  و     تعریف    می کرد   با  تحمل  چه  سختی هایی  از دانشگاه     آزاد   مدرکشو   همراه با کار   و   تلاش شبانه روزی   (  برای  دادن  شهریه  هایش )  گرفته   بود   بدون    اینکه   کسی     در  این   راه   کمکش       کرده   باشد   او   خیلی   تنها بود  . سال   اول    نامزدیمون   توی  ماه  نهم جشن عروسی  گرفتیم   اون هم   با   چه   مشکلاتی   که   بماند   چه ها   گذشت  هیچی به من نگفته   بود   تا  اینکه    چند   روز   مونده   به   جشن  برام   وا   شد   و   خدا رو   شکر  تونستم   بهش   کمک      کنم     تازه    با   نظر  لطف   خداوند    موفق   شدیم   یه  قطعه  زمینی  به  مساحت  138  متر  رو با   دو  وام  بانکی   بخریم .    این   دو   تا  وام   رو    انگار خدا  برامون   حواله کرد   خودش   که می گفت   :     تو   برام    خیلی    شانس    آوردی    از وقتی    با   تو  ازدواج  کردم    همه در ا    به  روم   باز شده   اینا   همش   از شانس   تو   بود .  بعد    عید هم شروع  به ساخت  و  ساز  خانه مان   کردیم   خانه ای   هر چند   کوچک   ولی   با   نقشه ای     که  با همکاری   هم   طراحی   شده   بود  .    هر    گوشه   و  کنارش   برامون   کلی   خاطره   برانگیز بود خیلی  دلگشا  و  ریلکس   بود  به   قول   سعید   مثل   خونه    ساختن   گنجیشکا   هر   دو  مون   براش   زحمت  کشیده   بودیم    هر   چیزش   رو   از   یه   گوشه   از   نمایشگاهها   گرفته    تا   هتلها   و  غیره  .  با   بودجه   کمی   که   داشتیم   آخر   سر خوب   از   آب   د ر   اومده   بود   و   اینکه   همه  از لوکس   و  شیک   بودنش   می گفتن   و   برای   خودمون    هم   خیلی خوب   بود .  آخر  دومین سال   نامزدیمون   اول   اسفند   1382به   خونه   خودمون  رفتیم   .  و حالا   اون   خونه   که   با هزارون  زحمت   و  خون دل     خوردنها   تونسته   بودیم     جمعش    کنیم     به   خاطر   یکسری   قوانین  غلط  خانه ای   که   صاحب   و مالک    آن   کسی    جز    ما    دو  تا   نمی تواند     باشد  بعد فوت محمد بعد  از اینکه از هفت خوان رستم    بگذریم   ( 8/1)   خانه مال   من   می شد که  خوشبختانه   (300 )  عدد  سکه   مهریه   به   دادم   رسید  والا   پدر و   مادرش همه(3/1)  داراییمان را بالا می کشیدن   و  تازه!  تا  سن  قانونی    ملیسا  همه حق  و حقوق با آنها بود و من  و بچه ام چه سرنوشتی   داشتیم    خدا   می داند.

سال   1384   نهم     آبان    ملیسا  تو   به   دنیا    آمدی.

تو اولین   بچه ای   هستی   که   خوبی   و  بدی   را  با   رنگها   قضاوت   می کنی   به   هر چیز  خوب "آبی"می گویی. مثلا میگی: " فلان   چیز   چه   قدر   آبییه" و  به   هر چیز   بد  "سیاه" می گویی این روانشناسی   تو   از   دنیاست   که   با   داشتن   سن   کم قادر   به  درک دنیا هستی.   از دو  سالگی    از    رنگ "سیاه"   وحشت داشتی.  حتی   وقتی   ابروهام    پر   پشت   می شد می گفتی:"ازت   می ترسم"   پدر  هم   رنگ سیاه  را دوست نداشت.   قبل   از   ازدواج   می گفت  رنگ سفید   رو   دوست دارم. ولی  بعد از  ازدواج   رنگ   آبی   رو   دوست   داشت   و   در   کل   از  رنگای   روشن   خوشش میومد    دوست    داشت    تو   رو  " مِلی دخترم"   صدا    کنه. اسم    تو  را پدر انتخاب کرد.  اون   روز خوب   یادمه. اومد   گفت: " می خوام   اسم   دخترم   از   اسامی   گلها  باشه   ملیسا    اسم    خوبییه   تو   ترکی    آناتولی   رایجه   و   به   معنی   گل   بادرنج بویه   است"  من   گفتم   تو   پدرشی   هر  چی   تو   بخواهی   همونه   ملیسا   بابا    خیلی خوشحال    شد  منو  بغل   کرد   و  گریه   کرد.تو  کنارم   خوابیده   بودی،  تو  رو بوسید و  کمی   نگاهت   کرد   و  بلند  شد   رفت   تا   برای    شناسنامه   تو   اقدام   بکنه. روزگار خوبی   داشتیم   روز  به   روز   پیشرفت  می کردیم. زندگی   به   کام مان    بود. پدر ت عاشق    من    بود.  هر  جا   می رفت    مرا    با خودش می برد  می گفت :  "وقتی  تو  با منی    به   من   انرژی   می دهی."  باورت    میشه     همه ادارات    و   تعاونی  ها و  زنبورستانها   منو   همراه   خودش   می برد. حتی   بعدها   تو  هم   به   ما  ملحق   شده  بودی   تا   اینکه   یه  روز    بهش   گفتم    دیگه   زشته   که   خونوادگی    کارا   رو   بکنیم خوبه    که   تنها   بری    و   ما    تو   ماشین    دم    در  ادارات   منتظرش    می موندیم .  به  کارش  خیلی   علاقه  داشت   به   شرکتش  خیلی   پای بند    بود  می گفت: " کرپا  گردن  من  حق  پدری  رو داره"  بخش   بزرگی    از   زندگی  شادی    که    داشتیم   را   هر   دو   مدیون    کرپا  بودیم. انسان دلخوشی بود  قدر خوبی  رو خیلی خوب می دونست اما خیلی ها اونو  درک نکرده بودن معنی واقعی محبت و راستی رو  بخوبی درک  می کرد.

به  قول   دائی   ناصرت: "خیلی   شیفته   تو   بود    همیشه   تو  کلامش  اسم  "فاطمه" موج می زد."  برای  بابا  و  مامان    دلش   پر می زد     خیلی  از شبها  به   زور   قانع اش  می کردم   که    امشبو    خونه   مامان  و  بابا   نریم     آخه    صبح  دیدیمشون     یا   وقتی    اونجا    بودیم    اصلا    نمی خواست    اونجا   رو   ترک   کنه   حتی بعد    ناهار   می گرفت   می خوابید    یا    اینکه   اصلا   مایل  نبود   بره   و  عسل   درمانی رو  باز   کنه.  مامان مثل محمد   از  دست رفته  خودش  دوستش   داشت حتی   بیشتر   از    همه    بچه هایش    دوستش   داشت   برای   او  تحمل    این   ضربه    کاری  خیلی    سخت   بود   خیلی    وقتها   می ترسیدم    مریض   بشه   مامان   و بابا   خیلی   وقتها   دو تایی     می نشستن   و  گریه   می کردن   منم   خودمو   به   زور   نگه   می داشتم مثل  تلخک  شده   بودم  .   برام   خیلی   سخت   بود   کسی   که   همیشه   با   روی   خوش   با همه  رفتار  می کرد   حالا    شده   بود    آینه   دغ .حالا   فاطمه   شده   بود   زنی   که   خنده هایش   هم   همه   را   می گریاند .   وقتی    ناراحت    می شدم    همه خونواده   به   هم   می خوردن     چاره ای   نداشتم   جز   صبوری   می گفتم   حیف   که   مال    خودم   نیستم   مال   بچمم    مال    پدر   و    مادرمم   مال    برادرا   و   خواهرمم  برای    بچه های   دور   و    برم    برادر زاده هام   خواهر زاده هام    الگو  بودم   بخصوص در   سنین   خیلی   حساسی    بودن   و    از   آینده    اونا   هم    که    خبری    نیست   که   چه ها   خواهند   دید    بایستی   خودمو   جمع    و  جور   کنم    بد   جوری   خدا   غل   و زنجیرم   کرده بود    راه   فراری   هم     وجود   نداشت  .  یک   زمانی    محمد    منو عروسک   خودش  کرده    بود      و   حالا    زمانه   اینجوری    عروسکم   کرده   خوب بایستی    صبر   کرد   و    دید    این   بازیا    برای    چیه    اما     خیالم    از    اون   شیطونه    راحت    بود    چون    می دونستم   جاش  تویه    باغای    بهشته     میون     فرشته ها     تو گشت    و گذارای    دوست داشتنی خودشه     الان     یک    عالمه    فرشته    دور     و   برشه    و   اون    با    کلام    شیواش همه    رو    مست    خودش کرده    از طبیعت   و  درختا    و   گلها   میگه   ولی   هر از گاهی   هوای    خونه   به   سرش   میزنه   و  دلش    برامون   تنگ    می شه    آخه   هر جا   که  می رفتیم  و  بر  می گشتیم   می گفت ((  من   خونمونو   به   هتلهای   هفت   ستاره    هم   نمی دم  گرمی خونممونو   به   هیچی   نمی دم ))  باورت   نمیشه   اگه   بگم   سر  اینکه   چرا   تو ی   عسل درمانی   زیاد    نمی مونی    زودی    میای    خونه    بگو مگو   می کردیم   ساعت  6  می رفت  ساعت   8   نشده   بر می گشت    می گفت   می خوام   پیش    خانمم   باشم   پیش   دختر گلم  باشم   .  ملیسا  بابا  تو   33   سالگی   با  من  ازدواج   کرده  بود  می گفت: "همه دوران  رفیق  بازی   رو   گذروندم    حالا    از   همشون    خسته    شده ام     خونه  و   زندگی مون   طوری  که هیچ    لزومی   به   بودن   اونا   نمی بینم   تو   برام   مثل   رفقام می مونی   تو  مثل پسرایی..."   من   هم   می گفتم   نه  من   خانومم    پسر   یا   مرد   هم نیستم   .  دیدی   که  از   خانوما  داشت    خیلی   متفاوت   بود   که  وقتی    منو    مقایسه   می کرد   می گفت   تو   دید   منو  خیلی  عوض    کردی     هیچ     شکافی    بین   زن و مرد   دیگه   نمی بینم   .  خیلی  هم   دل   و   هم زبان    بودیم  .  عاشق   طبیعت  بودیم    از دیدن   هر   گلی   هر   درختی   هر  طبیعت   زیبایی   بال   پرواز    در   می آوردیم .   خدا   را   به   عینه   در   طبیعت    می یافتیم   در   بالای   کوه      در  نوک انگشتان   درختان  در چشمه های   همیشه   لرزان  در رقص زیبای    برگ   درختان   در نگاه   پاک    و  صمیمی   هم    در   صدای   بچه گانه    و   دلنشین    تو   در کلام    خالصانه   مادر  ((جانم)) در هوای   خوب   خانه  ... حتما   خدا   هم   با   ماست   اینا    یه   جور   بازیه   هیچ   وقت خدا   را   از  یاد   نبر . ..  پدر   خیلی  جک  و   جونور   رو   دوست   داشت   می گفت   یه   بار   اونقدر   خرگوش   تکثیر   کرده   بودم  که   یه   لشکر   شده   بود  یا  اینکه    هربالیسم  گیاها   رو  دوست   داشت   به  جمع آوری   انواع   حشرات  یا   اتوکسی    حیوانات    علاقه داشت    حتی   یک   بار   به   این   فکر  افتاده    بودیم   که   گونه های   مختلف   گیاهی    رو جمع آوری   و  کلکسیونی   از   آنها   تهیه   کنیم و  ...   یک    نوع    حس   مهر ورزی  به    جانداران   داشت   که    می گفت  از    وقتی   ملیسا   به   دنیا    اومده    دیگه    هیچ   کدوم   از   اونارو   دوست   ندارم   ملیسا   برام   جای    خیلی    چیزا  رو   پر  کرده .   یک   نچرالیست   به   تمام   معنی   بود   .  از    وقتی   تو     به   دنیا    اومدی    بابا   بیشتر  به   خودش    مسلط   شده   بود   خیلی   اعصابش   آروم   شده   بود   حس   پدری    وجهه شخصیتی    مردانه اش   را   تکمیل   کرده   بود  خیلی  دوستت   داشت   برایش   جایگاه  ویژه داشتی اما   اگه    می زاشتنش    همین   اواخر   خوبی های   اونا   به   اوج  رسیده   بود قرصای   اعصاب شو  زیادتر   کرده   بود   خیلی   مظطرب    بود  آخرین  جمعه ای   که خونه    اونا   رفته   بود    حسابی  به   هم   ریخته   بود   من  زیاد    نمی پرسیدم  چی   شده   اما   اون    شب    خودش    اومد  و گفت :   چشمای   من   خیلی   سرخ  شده   نه منم گفتم  صدات   هم   خیلی   گرفته    نمی خوای  چیزی    بگی   گفت   چیزی   نشده   تا   حالا   اینطور    ندیده    بودمش  خدا   از   سر  تقصیرات   آدمای بد   نگذره     اونایی  که  نتونستن سر مبلغ   ناچیز    شیربها   (6/1+6/1) وجهه خود  شونو    پیش   پسرشون پیش    خداشون   نگه   دارن  .  خیلی ها    اسمشونو   گذاشتن    پدر   و مادر   ولی   نه   تنها   بویی   از انسانیت نبر ده اند بلکه    آبروی    پدر  و  مادر ها ر و   هم برده اند   اونا   رو   بایستی   ولشون    کرد به   امان   خدا .خدا   خوب    می دونه   چیکارشون    بکنه   خوشحالم    که   تو  آنها    را   نخواهی دید   فقط    بدون   مثل داروقه ها  بودن   بودن   اما   انگار    که   نبودن  همه   جوره    در   نبود   محمد خودشونو   نشون   دادن  تموم شد  رفت  راجب  اونا    از من    سعی   کن    هیچ وقت    سوال   نکنی .  پدرت    یک   شخصیت    جداگانه ای  داشت   و   کسی     ماورای   اونا   بود   مثل    اینکه  بخواهی   دو  چیز  متضاد  رو   مقایسه   بکنی که   این اصلا   با   عقل    جور   در   نمی آید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 4:36  توسط ملیسا  | 

شنبه   باز  دو  تایی   مثل  همیشه   دنبال   کارهای   شرکت   بودیم   تا   ساعت  1 ظهر  کارا   تموم شد  و  برای   خرید  یک   دست    مبل  یک    سری   به  مبل  فروشی ها  زدیم  تو  راه   هر  دو مون دست   تو  رو   گرفته   بودیم   تو   خیلی   شیطونی   می کردی    من  به  محمد   گفتم   چه سعادت بزرگییه   که   یه   بچه   هم   پدر   داره   هم   مادر  محمد   گفت   چرا   این   حرفو   گفتی   من   گفتم   نمی دونم   شاید   از   رو  احساسی   که   فیلم  دیشبییه   روم    گذاشته   نمی دونم ...هوا   دیگه   سرد   شده  بود   برگشتیم   ماشین   و   خونه    رسیدیم   نمی دونم   چرا   یه   حس خوشایندی   داشتم   ناهار رو  خوردیم   و  محمد  خوابید   و  ملیسا  با    قوطی    خوراکی  که   براش   خریده   بودیم    مشغول    بازی   بود ...    یکشنبه   شب   زلزله   شده  بود  خیلی  مظطرب  بود . یا  اینکه  دوشنبه   چی  گفت  ((  من از  تو  هیچ  وقت  سیر  نمی  شم   ...)) عصری  مادر  زنگ  زد  که  فردا  رو  ناهار  خونه  اونا  دعوتیم  خیلی  خوشحال  شدم.  سه شنبه  بعد   اینکه  از   سر   کار بر گشت  به  خونه  مامان  و  بابا    کلی  خوش  گذشت   و عصری  من  و ملیسا  رفتیم  از  عسل  درمانی  محمد  رو مثل  همیشه  بیاریم  خونه  اون شیطونه  گفت  می خوام  شما  رو  سورپرایز  بکنم  هر  چی  دوست  دارین  بگین  براتون  بخرم  ... بعد  اینکه  خودش  کلی  خرید  کرد   خونه  رسیدیم   و  شام   خوردیم  و  فیلم  هزار  و  یک  شبی  که  از  کانال  ( د) ترکیه   پخش  می شد  نگاه  کردیم  و محمد  گفت  که :  فردا رو  می خوام برم  ماموریت  ساعت  رو  واسه  6 صبح  کوک  کردم   نمی خوام  شما  رو  ببرم   من  خودم    صبحونه  رو  می خورم   و   میرم .  من  هم  گفتم  باشه  آخرین  ساعاتی  که  دیدم  همین   ساعات    بود  همینطور  نگاش  می کردم  و تو  دلم   می گفتم  محمد  خیلی  خوشگله  خیلی  نازه  چه  هیکلی  داره شیطونه  اینا عین  کلمات  آخری  بودن   که   در  آخرین  لحظاتی   که   همدیگر  را  می دیدیم  در  دلم  زمزمه  می شد .   او  رفت  و خوابید  من  هم  بعد از اینکه ملیسا خوابیدی  تو رو  بغل  گرفتم  و رفتیم  و در  کنار  هم  خوابیدیم.

چهار شنبه    صبح   دیر  از  خوب  بیدار  شدم  حدودای  9 بود   دیدم  صبحونه  رو  کنار  شومینه  چیده  و  رفته  بعد   اینکه  صبحونه  رو  خوردم  ملیسا  رو  بیدارش  کردم    اونو  هم از  صبحونه ای که  بابا  براش  تدارک  دیده  بود  خوروندم   بعد  مشغول   بازی  با ملیسا  بودم   قایم  موشک  بازی  می کردیم  ناهار بهترین غذای  مورد  علاقه اش  که   فیله   کباب   از نوع   "ردر"  بود   پخته  بودم  سالاد   و  همه چی رو حاضر کرده بودم  می خواستم  یه   روز خوب  براش  باشه  موهامو  شونه می کردم  که  زنگ لعنتی  تلفن   به  صدا  در اومد  یه  بابایی  از موبایل   محمد  زنگ  زد گفت که محمد با ماشینش  تصادف   جزیی  کرده  خیلی   گنگ  بود  دوباره   با   موبایلش  تماس گرفتم  قربون   صدقه  یارو شدم   که   چی  شده   گفت   چیزی   نشده   با   دیوار  برخورد   کرده ماشینشو بردن  پاسگاه  و خودشو  به  بیمارستان   خسروشهر  بردن   گوشی  رو  نذاشته   به   زمین انگار  محمد  منو  از گوشه  اتاق  صدا کرد  تو سایه ها   دیدمش   در   حالتی   که  اجباری  در رفتنش  باشد  و خودش   نا خواسته   باشد  مرا  نگاه   می کرد   و  می رفت    احساس   عجیبی   بود انگار  چیزی   از ته   قلبم   می خواست   به   زور  کنده   شود   انرژی   عظیمی   از من   گرفته شد به زمین  افتادم  ملیسا   را دیدم    که   مثل  بید   می لرزید   و   گریه   می کرد   گفتم   ملیسا  بگو  که   بابا   برمی گرده  و  تو در   حالی   مظطرب   مرا  نگاه   می کردی  گفتی  بابا برمی گرده به  سجده   افتادم   خدا   را  برای   کمک   صدا   می زدم    از همه  کس   و  همه   چیز   کمک می خواستم   از   مادر بزرگ    نازنینم   کمک   می خواستم   ندایی    در گوشم   زمزمه  می کرد:

 " آیا حاضری   چند  ماه   در بستر  بیماری   بخوابد..."

که   فریاد   کشیدم   که   من   او   را  زنده    می خواهم.  بعد   به   کارگاه   زنگ  زدم    ناصر  بود  گفت همین   چند   لحظه   پیش   اینجا بود به   مامان   و  بابا   زنگ   زدم   گفتم   خودم    میام  پیشتون ... ملیسا  رو  بغل  گرفتم  و همین  که پامو  تو حیاط   خونمون  گذاشتم   دیدم  دنیا   رنگشو   به   روم باخته  یه  حس  عجیبی  بود... حدودای  ظهر همه تو خونه  مامان  و بابا  جمع بودن ... تا  اینکه  سعید  اومد  و  گفت: " باید  مثل  کوه  استوار  باشی  ..."

دیگه  تموم  شدم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 4:7  توسط ملیسا  | 

  برتراند راسل :

در عصر امیدوار معایب  عظیم    موجود  را  می توان   تحمل کرد  زیرا   پنداشته   می شود   که   این   معایب   گذرانند   ولی در  عصر خسته  حتی محاسن واقعی   هم رنگ   و  بوی   خود   را  از  دست   می دهد.                                         

 مارکوس :

مکرر  همبستگی همه اشیای موجود در جهان را مورد توجه قرا ربده آنچه بر تو بگذرد از ازل برایت آماده   شده و تاثیر  علتها از  ازل  رشته   وجود   تو  را  تابیده   است .

اپیکورس :

باید   از   زندگی   اجتماعی   کناره    گرفت   زیرا   به   همان   نسبتی    که   انسان قدرت   بدست می آورد   بر   شمار   کسانی    که   بدو   حسد    می ورزند   و   لذا   می خواهند   بدو  آسیب برسانند   افزوده   می شود . خردمند کسی   است   که   گمنام    زندگی   کند   تا   دشمن    نداشته باشد.                                     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 4:0  توسط ملیسا  |